گویش نودهی پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ 21:13
با سلام:

قطعه شعری که در زیر مطالعه مینمایید صرفا جهت اشنایی شما عزیزان با لهجه و گویش مردم خونگرم نوده پشنگ تهیه گردیده و قصد هیچ گونه بی ادبی یا سوءاستفاده به شخص یا اشخاص یا اثر خاصی نبوده و قبلا از شاعر و استاد گرانقد اقای فیاض گنابادی و همچنین دوستانم در روستای زیبد تشکر و سپس پوزش و معذرت خواهی مینمایم.

چنی دست تورم از په دخوم بست

که ازکله کل شعر وردری دست

بره فیاض خا لهجه گناباد

که مو از نیدییم خیله درم یاد

اگر چه گل مریزه از کلامت

ده بین شعرای والا مقامت

تو خا او شوخ وشنگی وجفنگت

تو خااو خلق وگپای قشنگت 

همشه لایق تعریف و تمجید

مدنم که مشم ده پیشت تجدید

دلم میه که شعرم رو برا شه

دل دیوونه بلکم سر برا شه

شده ای شعر وازم مشکلم اه

به بوده هر کدم بس ور کنم چاه

امباک پوستم کلفته جون استا

مو از کوهم ندرم ترس از باد

که نییدی چشمه شعر و هنر بو

نگی ای بچه شاعر کره خر بو

نشی دلخور از ای حرفای مفتم

دگه هر چه دلم مسته مو گفتم

نشی دلگیر اگر نی بس خوری اه

اگر چه ور پریده از سرت خه

غرض ای بو که یک کم بخندی

درار ور غصه و تلخی دبندی

ببخش استا که ای شگرد پررو

شده مثل خودت یک کم غزل خو

����� ��� ���� حجت | �����: | �ی�� ���� |

خفاش یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ 21:27
روزی روزگاری خفاشی بود که همه ی چیزهای اطرافش را وارونه می دید.خفاش برای اولین بار وارد جنگل شد و جغد دانا می خواست برای خوش آمد گویی به خفاش هدیه ای بدهد.وی از حیوانات جوان جنگل خواست که بروند و ببینند که خفاش از چه چیزی خوشش می آید.

خفاش به آن ها گفت که من دوست دارم یک چتر داشته باشم تا وقتی باران می آید آن را روی خودم بگیرم تا پاهایم خیس نشوند.

بچه فیل گفت : چتر نمی گذارد سر خیس شود نه پا.

بز کوهی گفت که حتماَ خفاش اشتباه کرده است و آنها یک چتر نو به خفاش هدیه دادند.

خفاش از آنها تشکر کرد و گفت چه خوب که چتر آوردید چون همین الان در آسمان زیر پایم ابر سیاهی را می بینم حتماَ قصد باریدن را دارد.

بچه زرافه خندید و گفت آسمان که بالاست نه پایین. ولی خفاش باز هم حرف خنده دار دیگری زد.اوگفت که اگر باران شدیدی ببارد آب رودخانه بالا می آید آن وقت گوشهایم خیس می شوند.

بچه شیر غرید و گفت :ولی آب رودخانه پاها را خیس می کند نه گوش ها را.

خفاش ادامه داد : البته می توانم روی سرم کلاه بگذارم تا خیس نشوند ولی کلاه می اختر روی چمن بالای سرم.

کرگدن گفت : چمن که بالا نست ، پایین است.

حیوانات جوان جنگل فکر کردند که خفاش دیوانه است ،دویدند تا ماجرا را با جغد دانا در میان بگذارند.جغد دانا به حیوانات جنگل نگاهی کرد و گفت که من با چند سوال ساده خفاش را امتحان می کنم و سپس شما را آزمایش می کنم.

جغد پیش خفاش رفت و گفت که ممکن است به چند سوال مت پاسخ دهید؟خفاش نیز پذیرفت.

پرسش اول : بگو ببینم درخت چه شکلی است؟خفاش پاسخ گفت این که معلوم است هر درخت یک تنه در بالا و مقدار زیادی شاخ و برگ در پایین دارد.

بچه زرافه خندید و گفت :هر درخت یک تنه در پایین و برگهای در بالا دارد.

جغد سوال دوم را پرسید،کوه چه شکلی است؟

خفاش پاسخ داد کوه یک دامنه در بالا و یک نوک تیز در پایین دارد.

بز کوهی گفت : قله ی کوه در بالاست نه در پایین.

همه ی حیوانات جوان فریاد زدند که خفاش دیوانه شده است.

جغد گفت پرسش آخر من،من می خواهم به جز خفاش همه به این سوال پاسخ دهند.

آیا تا به حال خواسته اید مثل خفاش به چیزها نگاه کنبد؟

و سپس همه ی حیوانات را واداشت تا مثل خفاش از شاخه ی درخت آویزان شوند.

بز کوهی گفت : خفاش راست می گفت قله ی کوه پایین است.

بچه زرافه هم گفت تنه ی درخت بالاست و برگهای آن پایین.

در همین موقع باران قطره قطره شروع به باریدن کرد.

بچه شیر گفت آب رودخانه دارد بالا می آید و گوشهایم خیس می شود.

بچه فیل گفت انگار پاهای من توی باران است.

خفاش چتر نو و قشنگش را به آن ها داد تا خیس نشوند.

بچه زرافه از خفاش بخاطر چتر تشکر کرد و گفت معذرت می خواهم که گفتم دیوانه شده ای.بقیه ی حیوانات هم از خفاش عذر خواهی کردند.

خفاش خندید و گفت : خوب دیگر دیوانه بازی در نیاورید


����� ��� ���� حجت | �����: | �ی�� ���� |

بیخیال چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ 20:53
ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﺣﺘﻤﺎ ﻳﮑﺒﺎﺭ ﮐﻢ ﮐﻤﺶ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﺖ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﻩ !!...
ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﺸﻘﺖ ﺳﺮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﺑﺬﺍﺭﻩ !!...
ﮐﻼ ﭘﺴﺮ ﺍﻳﺮﻭﻧﻲ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻳﺮﻭﻧﻲ ﺭﻭ ﭼﺸﻴﺪﻱ !!...
ﮔﻮﺷﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﮑﺎﺭﺕ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺳﺮ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭﻱ ﻭ ﮊﻳﻤﻨﺎﺳﺘﻴﮏ ﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﺗﻮ ﺑﭽﻪ ﮔﻲ ﻭ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﮔﻲ ﺣﻠﻘﻮﻱ ﻫﺴﺘﻴﻢ !!...
ﮔﻮﺷﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻱ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﻣﺎﺷﻴﻨﺖ !!...
ﮔﻮﺷﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻱ :ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﻢ !!...
ﮔﻮﺷﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺍﺯﮐﻠﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﺭﻭﻍ : ﻋﺠﻴﺠﻢ . ﻋﺠﻘﻢ. ﻧﻔﺴﻢ !!...
ﭘﺴﺮ ﺍﻳﺮﻭﻧﻲ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﺗﻔﺮﻳﺤﺖ ﻓﻘﻂ ﻗﻠﻴﻮﻥ ﻭ ﺳﻴﮕﺎﺭﻩ !!
ﺣﺎﻻ ﻧﻬﺎﻳﺘﺶ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻴﮏ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭﻟﺮﺯ ﺑﺰﻧﻲ !!...
ﮐﻢ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻧﺪﺍﺭﻱ ..... ﮐﻢ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻱ !!...
:ﺑﺪ ﻧﺒﻮﺩﻱ , ﺍﮔﺮﻡ ﺑﺪ ﺷﺪﻱ ﻳﮑﻲ ﺑﺪ ﺑﻬﺖ ﺑﺪﻱ ﮐﺮﺩﻩ !!
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﻭﻟﺶ ﺑﺮﻩ ﺑﻮﺩﻱ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻱ !!...
ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺑﻬﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺕ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﺑﮑﻨﻲ ...
ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻣﺤﮑﻮﻣﻲ ﺑﺮﻳﺰﻱ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ , ﺣﺘﻲ ﺣﻖ ﻫﻖ
ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﻐﻀﻢ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﻣَــــــــــــــــــــﺮﺩﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺕ !!..
ﺳﻼﻣﺘﻲ ﮔﺮﮔـﻲ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯﻩ ﺑــﺮﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﺮﮔﺎﺭﻭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺯﺧﻤﻲ ﺑﺸﻪ !!.
ﺳﻼﻣﺘﻲ ﭘﺴـــﺮﻱ ﮐﻪ " ﻣـَـــــﺮﺩِ "
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻴﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﮐﺎﺭﺍ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻦ ﺑﮑﻨﻦ

����� ��� ���� حجت | �����: | �ی�� ���� |

عشق چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ 23:59

1- راز عشق در تواضع است.

2- راز عشق در احترام متقابل است.

3- راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید.

4- راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند.

5- راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

6- راز عشق در خوش مشربی است .شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش .شوخی ناپسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار .

7- راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ،یعنی تفکر را از یاد نبری .و همواره بیندیشی که آیا یک رابطه دراز مدت ،مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟

8- راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی و مخرب و مسموم در وجودت شوی ، پس از به دست آوردن خونسردی تصمیم گیری نمائی .با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .قلبت را آرام کن . تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آنگونه که هستند ، در یابی .

9- راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی. هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ، از تحسین غافل نشو .مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم .گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

����� ��� ���� حجت | �����: عشق | �ی�� ���� |

فرشتـــــــــه سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ 22:4
 فرشتـــــــــه یک کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
"می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ داد:
"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . "
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
" اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند . "
خداوند لبخند زد و گفت :
" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . "
کودک ادامه داد :
" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ "
خداوند اورا نوازش کرد و گفت :
" فرشته تو شیرین ترین و زیباترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . "
کودک با ناراحتی گفت :
"وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ "
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :
"فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . "
کودک سرش را برگرداند و پرسید :
شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ "
خداوند گفت :
" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . "
کودک با نگرانی ادامه داد:
" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . "
خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود . "
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند .
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :
" خدایا ! اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید . "
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :
" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی . "


����� ��� ���� حجت | �����: آموزش | �ی�� ���� |